قالب وردپرس درنا توس

از محبت …

از محبت …

وقتی داستان زیر را از او شنیدم ناخودآگاه، وایت برد ذهنم به اشعار زیبای مولانا مزّین شد و به این روان شناس مسلمان آفرین گفتم :

از محبت خارها، گل می شود وز محبت سرکه ها، مل می شود.

از محبت تلخ ها، شیرین شود وز محبت مس ها، زرین شود.

از محبت دار، تختی می شود وز محبت بار، بختی می شود..

از محبت نار، نوری می شود وز محبت دیو، حوری می شود..

از محبت سنگ، روغن می شود بی محبت موم، آهن می شود.

از محبت نیش، نوشی می شود وز محبت شیر، موشی می شود.

از محبت مرده، زنده می شود وز محبت شاه،بنده می شود.

و اما داستان :

تو هواپیما بودم، یکی از خدمه روزنامه آورد و به مسافران می داد چند تا جوان نزدیک من بودند، یکی از آنها روزنامه را پرت کرد تو صورتم. بدون ناراحتی روزنامه رو برداشتم و مطالعه کردم. لحظاتی بعد موقع غذا خوردن، هم غذا شدیم من بیشتر غذایم را به آنها تعارف کردم و گفتم من زیاد میلی ندارم شما جوانید بفرمایید میل کنید. غذا که تموم شد متوجه شدم به من نگاه می کنند و پچ پچ. نخواستم خجالت بکشند خیلی عادی با آنها برخورد کردم. آنها به شدت از کار خود پشیمان شده بودند و در معذرت خواهی از هم سبقت می گرفتند. از هواپیما پیاده شده بودیم به آنها گفتم وسیله مسیله ای دارید گفتند نه. گفتم من یه ابو قرازه ای دارم خوشحال میشم تا یه جایی بروسونم تون.

یکی گفت: ببخشید بابای من یه پزشک مذهبی خشک است. صبح تو خواب نازی که می بینی یه داد می زنه سرت برا نماز ..خونه ما رو پادگان کرده.

دومی گفت: حاج آقا ما از خانواده بدی نیستیم مادرم به شدت اهل نماز و دعاست و .. ولی چه کنم دوست دارم یه حالی از شما بگیرم و این هم از روی بی ادبی نیست از روی دوستیه:اگر با دیگرانش بود میلی

چرا ظرف مرا بشکست لیلی. [۶]

مطلب پیشنهادی

اطعام دادن نه خوردن

اطعام دادن نه خوردن مادر بزرگم سال قبل به رحمت خدا رفتند. روحانی محل شان …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *