خانه / سرگرمی / داستان و خاطره

داستان و خاطره

گیسو(۴)

وقتی کلمه ی خونواده رو شنیدم چیزی مثل یک زخم سر بازنکرده یک آن به ذهنم اومد و فوری هم رفت همیشه همینطور بوده، دیگه از خانواده چیزی غیر ازین زخم سربسته برام نیست که سعی میکنم اونو با دنیای تهوع که تو روحم لونه داره و گاهی بسراغم میاد …

توضیحات بیشتر »

آرزوی سرخ و سفید

گروهی از بچه ها در آن دور دست ها ، فوتبال بازی می کنند …اینجا اما در کف ترافیک خیابان و در لا به لای شلوغی جمعیت ، جسمی بی شکل ، در زیر پارچه ی سفیدی که با رنگ قرمز تزیین شده است ، قرار گرفته است .در کنار …

توضیحات بیشتر »

امپراتور

ساعتی بعد از آنکه فرمان جنگ را صادر کردم فرزند خردسالم پیشم آمد و بدون مقدمه پرسید: “پدر ما چرا همش در حال جنگیدن هستیم” هر چند خشمگین شدم از اینکه بدون هماهنگی قبلی فرزندم به داخل مقر فرماندهی هدایت شده بود… اما بعد از مکسی کوتاه پاسخ دادم “چون …

توضیحات بیشتر »

مراسم تجلیل

مراسم تجلیل یک شرکت تولیدی برای تجلیل از کارگرهایش مراسم باشکوهی ترتیب داد. در این مراسم ، سخنران مشهوری رفت روی سن و شروع کرد به نطق های آتشین! در پایان فریاد زد:_ آدم باید با صدای بلند خواسته هاشو بگه!ناگهان کارگرها از جا برخاستند و یک صدا فریاد زدند:_حقوق …

توضیحات بیشتر »

گیسو(۳)

اوه اوه چه می درخشه گمونم ازین سکه های بدلیه کسی دلش برا یک دختر فقیر سوخته جواهر بدلیشو انداخته تو صندوق لابد فقط همینو داشته با گوشه کتم که زبرو کثیفه تمیزش می کنم وااای مثل طلا می درخشه شاید پنج تومن بخرن باید از کسی بپرسم بدلی فروش …

توضیحات بیشتر »

قصه ی یحیی کوچولو

قصه های خواب تقدیم به کودکان خوب وطنم قصه ی یحیی کوچولو یحیی کوچولو یک پسر روستایی بود.یک پسر کوچولوی خوب و مهربان.پسر کوچولوی قصه ی ما هر صبح که از خواب بیدار می شد بعداز شستندست وصورتش و خوردن صبحانه گله ی گاوها را با خود به صحرا می …

توضیحات بیشتر »

چه زود می گذرد

چه زود می گذردآن روزها که قدرت تکان دادن دستهایمان را نداشتیم …و کم کم غریزه مان گفت که دست کوچکمان را در انگشتان مادر گره بزنیم …سپس به چند سالگی رسیدیم و آرزو کردیم که ای کاش بزرگ شویم …و آنگاه بزرگ شدیم و پرمشغله ، با هزاران آروز …

توضیحات بیشتر »

همین حالا همین جا

عمری برای آرزوهایمان دویدیم ، غم گذشته ها را خوردیم و از آینده هراسیدیم ، با هر نفس بیمار شدیم و با هر کنکاش پزشکی به احتمال مرگ خود رسیدیم ، از تنهایی ها رنج بردیم و از با هم بودنها حسادت .پوشیدیم ، خوردیم و خندیدیم … شاید هم …

توضیحات بیشتر »

رای

رای پدر و پسری نامزد انتخابات ایالتی شدند. پدر با رای بالا نماینده شد ولی پسر با رای پایین شکست خورد. یک هفته بعد ، پسر به پدر گفت:_ حدود بیست هزار رای آوردم به علاوه یک رای به خودم!پدر گفت:_ حدود صد هزار رای آوردم منهای رایِ خودم که …

توضیحات بیشتر »

منزل جانان

۱ ـ منزل جانان مردی لولی وَش، دستار از سر باز کرده از دو طرف آویزان روی زمین کشیده می شد. تلو تلو خوران از خود بیخبر می آمد. حوران، مَشک به دوش جام به دست، از هول و هراس، گرد حافظ حلقه زده چون نگینی او را در میان …

توضیحات بیشتر »