خانه / اشعار و مدایح / باز این چه انقلاب در عالم فراهم است #حسینیه #بنائی_یزدی

باز این چه انقلاب در عالم فراهم است #حسینیه #بنائی_یزدی

باز این چه انقلاب در عالم فراهم است #حسینیه #بنائی_یزدی

# عاشورایی
۱۲ بند مخمس
.
✍️ # ✍️
.
🆔: @sarmashg_channel
.
مرحوم حاج علی اصغر بنائی یزدی
# از ترکیب بند #
.
بند اول
.
باز این چه انقلاب در عالم فراهم است
باز این چه غم که پشت پیمبر از آن خم است
باز این چه غلغل است بجنت که در هم است
باز این چه شورش است که در خلق عالم است
باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است
.
.
ماتم سرا جهان قدیم است اینچنین
صاحب عزا خدای کریم است در یقین
غلمان بباغ خلد مقیم است دل غمین
باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین
بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است
.
.
تیر الم بسینه در آمد زچار سو
شام غمش بأهل جهان گشته روبرو
ما را که بود از غم او عقده در گلو
این صبح تیره باز دمید از کجا کزو
کار جهان و خلق جهان جمله درهم است
.
.
از چیست آسمان و زمین شد در انقلاب
روح الامین چو شیر خدا شد در اضطراب
خورشید روزگار زغم گشته بی حجاب
گویا طلوع میکند از مغرب آفتاب
کاشوب در تمامی ذرات عالم است
.
.
بعد از شهادتش بجهان روز عید نیست
روی زمانه پیش پیمبر سفید نیست
بر اختران سعد قران سعید نیست
گر خوانمش قیامت دنیا بعید نیست
این رستخیز عام که نامش محرم است
.
.
آب فرات بعد شهیدان زلال نیست
خوشحالی زمانه بمردم حلال نیست
آن دل که غم نداشت زاهل کمال نیست
در بارگاه قدس که جان ملال نیست
سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است
.
.
حوران زخون چشم برخ لاله می کنند
قدوسیان بعرش همه ناله می کنند
بر أنبیاء نگر که چسان ندبه می کنند
جن و ملک بر آدمیان نوحه می کنند
گویا عزای اشرف اولاد آدم است
.
.
آن زاده رسول خدا میر خافقین
آن مظهر امامت آن شمس نیرین
نوباوۀ بتول و شهنشاه عالمین
خورشید آسمان و زمین نور مشرقین
پرورده کنار رسول خدا حسین
.
.
بند دوم
.
خط قضا نوشت بدیوان کربلا
موج بلا رسید به عمان کربلا
زان نینواش آمده عنوان کربلا
کشتی شکست خورده ز طوفان کربلا
در خاک و خون فتاده بمیدان کربلا
.
.
اندر زمین ماریه نوح نبی چو زیست
با چشم دل بدشت بلا چند بنگریست
خضر نبی چودید بحال حسین گریست
گر چشم روزگار بر او فاش میگریست
خون میگذشت از سر ایوان کربلا
.
.
عباس را چوپر شده ز آب فرات مشک
برده سپاه شام بر آن ظرف آب رشک
از ظرف آب ریخته از چشم او سرشک
نگرفته دست دهرگلابی بغیر اشک
زان گل که شد شکفته دبستان کربلا
.
.
شد وارد زمین بلا شاه انس و جان
زآل رسول همره او جمعی از زنان
لب تشنه بود در حرمش خیل کودکان
از آب هم مضایقه کردند کوفیان
خوش داشتند حرمت مهمان کربلا
.
.
چون تیر کین بقلب شه انس وجان رسید
خون از دلش چو لوله میزاب شد پدید
از تشنگی ز سینه خود آه میکشید
بودند دیو و دد همه سیراب و می مکید
خاتم ز قحط آب سلیمان کربلا
.
.
آن کشتی نجات بمغروق می رسید
با دشمنش حساب بمفروق می رسید
این راز عاشقانه بمعشوق می رسید
زان تشنگان هنوز بعیوق می رسید
فریاد العطش ز بیابان کربلا
.
.
زینب رسید و دید که اندر هوای گرم
افتاده نعش شاه در آن آفتاب گرم
اجساد طیبین همه از کین نموده نرم
آه از دمیکه لشگر اعدا نکرده شرم
کردند رو بخیمۀ سلطان کربلا
.
.
از شش جهت بشاه جهان راه بند شد
لشگر زترک وروم و عراق و هلند شد
زین العباد بعد پدر صید بند شد
آندم فلک بر آتش غیرت سپند شد
کز خوف خصم از حرم افغان بلند شد
.
.
بند دوم
.
بر آل مصطفی ستم از چرخ دون شدی
در کربلا برای ستم رهنمون شدی
نوباوۀ رسول ز زین سرنگون شدی
کاش آنزمان سرادق گردون نگون شدی
وین خرگه بلند ستون بیستون شدی
.
.
آل رسول را که بدی عزت و شکوه
افکنده روزگار بصد ذلت و ستوه
رأس حسین بنیزه شداز ظلم آن گروه
کاش آنزمان در آمدی از کوه تا بکوه
سیل سیه که روی زمین قیر گون شدی
.
.
زان تیرغم که آمده دلدوز اهل بیت
زان آتش ستم شده جانسوز اهل بیت
چشمی ندیده هیچ چو آن روز اهل بیت
کاش آنزمان ز آه جگر سوز اهل بیت
یک شعله برق خرمن گردون دون شدی
.
.
لیلا بگریه بود سر نعش نوجوان
زینب بجستجوی برادر بصد فغان
گشتی به نی بلند سر شاه انس وجان
کاش آن زمان که اینحرکت کرد آسمان
سیماب وار روی زمین بی سکون شدی
.
.
بودی قلم قلم همه آن جسم های پاک
اهل حرم کشیده ز دل آه دردناک
جسم عزیز فاطمه گردیده چاک چاک
کاش آنزمان که پیکر او شد بروی خاک
جان جهانیان همه از تن برون شدی
.
.
تیغ کج زمانه چو فرق على شکست
بنگر کدام فرق و چگونه دلی شکست
سنگ جفاش جبهه وجه اللهی شکست
کاش آن زمان که کشتی آل نبی شکست
عالم تمام غرقۀ دریای خون شدی
.
.
بر آل مصطفی زعدو ظلم کرده نشر
از فتنۀ محرّم و مخصوص روز عشر
زان تشنگی که بر تنشان خشک گشته قشر
این انتقام گر نفتادی بروز حشر
با این عمل معاملۀ دهر چون شدی
.
.
روزیکه خلق را بتوهّم در آورند
جسم حسین بدیده مردم در آورند
با زخم تن فزون تر از انجم بر آورند
آل نبی چو دست تظلم بر آورند
ارکان عرش را بترلزل در آورند
.
.
بند چهارم
.
ذرّات خلق راچو بنور و نوا زدند
تقسیم جن و انس همه بر ملا زدند
خوبان خلق جامه بخمّ بلا زدند
بر خوان غم چو عالمیان را صلا زدند
اول صلا بسلسلۀ أنبیاء زدند
.
.
یک ذره بآدم و ادریس از آنرسید
یوسف بجرعه ای برِ زندان بیارمید
بنگر که مصطفی چه ستم در جهان بدید
نوبت باولیاء که رسید آسمان طپید
زان ضربتی که بر سر شیر خدا زدند
.
.
بر آل بوتراب شدی رستخیزها
بر جانشان رسید از این غم چه چیزها
بر کودک و بزرگ نمودی ستیزه ها
پس آتشی ز اخگر الماس ریزه ها
افروختند و بر حسن مجتبی زدند
.
.
از بعد مجتبی بحسینش چه می نمود
هرسال و ماه و روز شبی بر غمش فزود
ظلم بنی امیه چو خون در دلش نمود
وانگه سرادقیکه ملک محرمش نبود
کندند از مدیند و در کربلا زدند
.
.
بر چشم شاه دین چه شدی کربلا عیان
زد خیمه بر زمین بلا شاه انس و جان
آل رسول را چو در آن دشت شد مکان
وز تیشۀ ستیره در آن دشت کوفیان
بس نخلها ز گلشن آل عبا زدند
.
.
اول تمام فرقۀ أصحاب شد شهید
زان پس بآل هاشم و بر اکبرش رسید
تیر سه شعبه چون رگ امید شه برید
پس ضربتی کز آن جگر مصطفی درید
بر حلق تشنه خلف مرتضی زدند
.
.
چون شاه تشنه کشته شد از خنجر عدو
زینب نشسته جملۀ اطفال دور او
لشگر گرفته دور حریمش زچار سو
اهل حرم دریده گریبان گشاده مو
فریاد بر در حرم کبریا زدند
.
.
زنها و کودکان همه از آل بو تراب
از اشک دیده تر شده و زغصه دل کباب
از آستین فکنده بصورت همه نقاب
روح الامین نهاده بزانو سر حجاب
تاریک شد ز دیدن آن چشم آفتاب
.
.
بند پنجم
.
از روی ذوالجناح چو شه بر زمین رسید
جبریل سر برهنه ز عرش برین رسید
شد گرم عشق یار که شمر لعین رسید
چون خون حلق تشنه او بر زمین رسید
جوش از زمین بذروۀ عرش برین رسید
.
.
کرسی و عرش ولوح و قلم شد در انقلاب
شد تیره ماه از غم و بگرفت آفتاب
خلق سما واهل زمین شد در اضطراب
نزدیک شد که خانه ایمان شود خراب
از بس شکست ها که بارکان دین رسید
.
.
قوم ستم چو خیمه بوادی کین زدند
از جور و ظلم صف ز یسار و یمین زدند
تیر جفا بسینۀ حبل المتین زدند
نخل بلند او چو خسان بر زمین زدند
طوفان به آسمان ز غبار زمین رسید
.
.
اختر در انقلاب و چرخ از روش بماند
کون و مکان بجنبش و بر جای خودنماند
لرزیده کوه و دشت و باد الم وزاند
باد آن غبار چون بمزار نبی رساند
گرد از مدینه بر فلک هفتمین رسید
.
.
آتش عدو بخیمۀ آل خلیل زد
قید ستم بگردن و پای علیل زد
دست الم بسر ز غمش جبرئیل زد
یکباره جامه در خم گردون بنیل زد
چون این خبر به عیسی گردون نشین رسید
.
.
جد و پدر چو مام بجنت شدی زهوش
مبهوت ومات جمله سماواتیان خموش
بر قلب انبیاء همه خون آمدی بجوش
پرشد فلک زغلغله چون نوبت خروش
از انبیاء حضرت روح الامین رسید
.
.
بر سر زنان «بنائی» و گوید بروزگار
ای «محتشم» چرا تو غلط آوری بکار
خون خداست داخل ذرات این غبار
برد این خیال وهم غلط کارکان غبار
تا دامن جلال جهان آفرین رسید
.
.
خون خدا نوشت قلم شد دلم ز حال
ورنه زبان ذره کجا پیش آن کمال
باغ بهشت و جنت و طوبات شد حلال
هست از ملال گرچه بری ذات ذو الجلال
او در دل است و هیچ دلی نیست بی ملال
.
.
بند ششم
.
روز جزا که خلق بسر دست غم زنند
نتوان زحول حشر دم از بیش و کم زنند
دست ولا بدامن اهل کرم زنند
ترسم جزای قاتل او چون رقم زنند
یکباره بر جریده رحمت قلم زنند
.
.
در یوم رستخیز امینان روز حشر
گشته شفیع جمله ضعیفان روز حشر
اوضاع کربلاست بدیوان روز حشر
ترسم کزین گناه شفیعان روز حشر
آرند شرم کز گنه خلق دم زنند
.
.
بر خلق این جهان چو رسد روز واپسین
خلق خدا ز کرده خود جمله شرمگین
زهرا بپای عرش بنالد ز جور کین
دست عتاب حق بدرآید ز آستین
چون اهل بیت دست بأهل ستم زنند
.
.
روزی که دشمنان علی را کند هلاک
بر دوستان او ز جهنم بود چه باک
آید حسین ز دشت بلا سینه چاک چاک
آه از دمی که با کفن خونچکان ز خاک
آل نبی چو شعله آتش علم زنند
.
.
در کربلا رسید چو سلطان اهل بیت
باد الم وزید ببستان اهل بیت
گلها شدی خزان زگلستان اهلبیت
فریاد از آن زمان که جوانان اهلبیت
گلگون کفن بعرصه محشر قدم زنند
.
.
موسی رسید چون ببر طور کربلا
بیضاش بزلف آمده از نور کربلا
خون شد روان ز دیده بر عاشور کربلا
جمعی که زد بهم صفشان شور کربلا
در حشر صف زنان صف محشر بهم زنند
.
.
آنها که با خدای جهان داشتند راز
جبریل مدحشان بسراید بمهد ناز
ماه حرم امیر مدینه شه حجاز
از صاحب حرم چه توقع کنند باز
آن ناکسان که تیر بصید حرم زنند
.
.
آنها که آمدند بخلق خدا دلیل
نور دو چشم احمد نوباوه خلیل
بر خلق رهنما شده بر رزقشان کفیل
پس بر سنان کنند سری را که جبرئیل
شوید غبار گیسویش از آب سلسبیل
.
.
بند هفتم
.
بر عترت رسول چها کرده روزگار
آن عترتی که شد بجهان صاحب اختیار
کردند کوفیان چه ستم های بیشمار
روزی که شد بنیزه سر آن بزرگوار
خورشید سر برهنه بر آمد بکوهسار
.
.
لرزید از این قضیه شش ارکان و ارض و کوه
عرش و سما و لوح و قلم رفته از شکوه
تکبیر شد بلند بصحرا از آن گروه
موجی بجنبش آمد و درخواست کوه کوه
ابری بغرش آمد و بگریست زار زار
.
.
غرید رعد و برق بصد نالۀ خشن
نزدیک شد که قطع شود روح انس وجن
زین العباد شد بحیات جهان ضمن
گفتی تمام زلزله شد خاک مطمئن
گفتی فتاد از حرکت چرخ بیقرار
.
.
گفتی در انقلاب شد این عالم کبیر
زین غم تمام کون و مکان بود در خطیر
طوفان نوح در بر این ورطه شد حقیر
عرش آنزمان بلرزه در آمد که چرخ پیر
افتاد در گمان که قیامت شد آشکار
.
.
زینب غمین نشسته و در اضطراب بود
از بهر کودکان برادر کباب بود
خرگاه خیمه سوخته بهرش حجاب بود
آن خیمه ای که گیسوی حورش طناب بود
شد سرنگون ز باد مخالف حباب وار
.
.
زینب بکودکان برادر بدی کفیل
در موقع سواری شان آمدی دلیل
بنواختند قوم عدو کوس الرحیل
جمعی که پاس محملشان داشت جبرئیل
گشتند بی عماری محمل شتر سوار
.
.
جمعی که بابشان به پیمبر بدی وصی
نوباوه رسول خدا زاده علی
بردند رو بکوفه همه مردم دنی
با اینکه سر زد این عمل از امت نبی
روح الأمین ز روی نبی گشت شرمسار
.
.
ابن زیاد روز بعالم چو شام کرد
بهر خواص آل نبی بزم عام کرد
زینب بکفر حجت دین را تمام کرد
وانگه ز کوفه خیل حرم رو بشام کرد
نوعی که عقل گفت قیامت قیام کرد
.
.
بند هشتم
.
از دست قوم کینه چو تیر و سنان فتاد
مرغ دل یتیم حسین زآشیان فتاد
روح زنان پریده و از کار جان فتاد
بر حربگاه چون ره آن کاروان فتاد
شور و نشور و همهمه اندر گمان فتاد
.
.
فریاد و داد و شیون زنها شدی بلند
هر کودکی بر آتش ظلم آمدی سپند
تبدار روی ناقۀ عریان بقید بند
هم بانگ نوحه غلغله در شش جهت فکند
هم گریه بر ملایک هفت آسمان فتاد
.
.
هرجا که بود خنجر کینه سری برید
هر جا که بود تیر الم سینه ای خرید
هر جا که بود نیزۀ کین پهلوئی درید
هرجا که بود آهوئی از دشت پا کشید
هرجا که بود طایری از آشیان فتاد
.
.
آن آتش خیام زنان را ز یاد رفت
از یاد رفته آنچه زکین و عناد رفت
بر کودکان ز تشنگی دوش یاد رفت
شد وحشتی که شور قیامت ز یاد رفت
چون چشم اهلبیت بر آن کشتگان فتاد
.
.
طوفان ظلم و کینه دشمن غبار کرد
زآن چشم کودکان پدر کشته تار کرد
نوعیکه شور حشر از آن غم فرار کرد
هر چند بر تن شهدا چشم کار کرد
در زخمهای کاری تیر و سنان فتاد
.
.
چشم زنان فتاد بر آن گلشن خزان
دیدی قلم قلم همه آن سرو بوستان
زینب عقب نموده همه نیزه و سنان
ناگاه چشم دختر زهرا در آن میان
بر پیکر شریف امام زمان فتاد
.
.
مبهوت ومات مانده و در فکر شد فرو
بهر نشانه آمده آندم بجستجو
حیران نظاره گر شده با عقده در گلو
بی اختیار نعره هذا حسین از او
سر زد چنانکه آتش از او در جهان فتاد
.
.
بوسید بوسه گاه نبی نوگل بتول
برحق نموده عرض که قربان تراقبول
بنشسته دل شکسته و با دیده ملول
پس با زبان پر گله آن بضعهُ البتول
رو کرد در مدینه که یا ایّها الرّسول
.
.
بند نهم
.
این مرغ پر شکسته در افغان حسین توست
این طایر پریده بگردون حسین توست
این بلبل غمنده محزون حسین توست
این کشته فتاده بهامون حسین توست
این صید دست و پا زده در خون حسین توست
.
.
این میوه دل تو که در وقت کودکی
ز آغوش تو جدا نشده خیر اندکی
آن را که جان و روح بجانت بود یکی
این نخل تر کز آتش جانسوز تشنگی
دود از زمین رسانده گردون حسین توست
.
.
گفتا بجد خویش که ای شاه حق پرست
بین نخله امیده من از بیخ و بن شکست
این جان ماست کزهمه باران بریده دست
این ماهی فتاده بدریای خون که هست
زخم از ستاره بر تنش افزون حسین توست
.
.
باز آن غم و مصیبت تو کرده باز گشت
ای جد تاجدار نگویم که چون گذشت
این جان من بود که زتن رفت و برنگشت
این غرقۀ محیط شهادت که روی دشت
از موج خون او شده گلگون حسین توست
.
.
گفتا بجد خویش که ای مایۀ نجات
جان از تنم برفت و مرا قطع شد حیات
غم در دل منست لحیث من الجهات
این خشک لب فتاده ممنوع از فرات
کز خون او زمین شده جیهون حسین توست
.
.
بنگر بدور ماست بهامون همه سپاه
ویرانه ملک دین شده چون کشته گشته شاه
ما را در این زمانه نباشد دگر پناه
این شاہ کم سپاه که باخیل اشک و آه
خرگاه زین جهان زده بیرون حسین توست
.
.
یکدم تو از مدینه بیا حال ما ببین
بین أهل بیت خود همه را زار و دلغمین
زنجیر وغل بگردن و بر پای عابدین
این قالب طپان که چنین مانده در زمین
شاه شهید ناشده مدفون حسین توست
.
.
گفتا بجد خویش غم دل ز روی درد
بنگر بما که گشته رخ همچو لاله زرد
خونش بجوش آمد و از سینه آه سرد
پس روی در بقیع بمادر خطاب کرد
مرغ هوا و ماهی دریا کباب کرد
.
.
بند دهم
.
ای مادر ولایت و ای دخت شاه دین
ای گوهر نبوت وای معدن یقین
ای مریم دو عیسی و ای قلب یا و سین
وی مونس شکسته دلان حال ما ببین
مارا غریب و بیکس و بی آشنا ببین
.
.
آنها که در زمانه به هر خلق رهبرند
بر گوشوار عرش خدا درّ و گوهرند
بر انبیای روی زمین تاج بر سرند
اولاد خویش را که شفیعان محشرند
در ورطه عقوبت اهل جفا ببین
.
.
ای بانوی ولایت و ای اختر زمان
ای میوۀ نبوت و ای زینت جنان
ای عصمت خدای و ای عفت جهان
در خلد بر حجاب دو کون آستین عشان
واندر جهان مصیبت ما بر ملا ببین
.
.
مادر ببین که دختر تو گشته مبتلا
افتاده نور چشم تو در ورطۀ بلا
هر چند در بهشت تو داری چو نی نوا
نی نی ورا چه ابر خروشان بکربلا
طغیان سیل فتنه و موج بلا ببین
.
.
از غم نموده خون دلم از جفون گذر
از لطمه روی ماشده چون نیلگون قمر
بنگر تو در جهان یتیمان خون جگر
تنهای کشتگان همه در خاک و خون نگر
سرهای سروران همه بر نیزه ها ببین
.
.
باد صبا ببر تو بجنت ز من پیام
در نزد مادرم بگو ای بانوی أنام
ما را برند قوم ستمگر بسوی شام
این سر که بود بر سر دوش نبی مدام
غلطان بخاک معرکه کربلا ببین
.
.
ما را بدشت ماریه چون بار اوفتاد
صبح و مسا بسینه ما بار غم نهاد
این غم نمیرود بزمانه مرا ز یاد
یا بضعه الرسول ز ابن زیاد داد
کاو خاک اهل بیت رسالت بباد داد
.
.
بند یازدهم
.
ای روزگار کینه تو بنیاد کرده ای
از جور تیشه خون دل فرهاد کردهای
رأس حسین بنیزۀ فولاد کرده ای
ای چرخ غافلی که چه بیداد کرده ای
وز کین چها در این ستم آباد کرده ای
.
.
در کربلا بری ز ستم نوگل بتول
از غم نموده قلب همه کودکان ملول
داری تو اعتقاد نه بر فرع و بر اصول
بر طعنت این بس است که باعترت رسول
بیداد کرده خصم و تو امداد کرده ای
.
.
بر خلق کوفه گشته چو این امر مشتبه
شد در زمین ماریه از هر طرف سپه
از چار سو بشاه جهان بسته گشته ره
ای زادۀ زیاد نکرده است هیچ گه
نمرود این عمل که تو شداد کرده ای
.
.
آورده ای بدشت بلا فخر عالمین
آن کس که بود بهرنبی نور هر دوعین
بر خون کشیده جسم شهنشاه نشأتین
کام یزید داده ای از کشتن حسین
بنگر کرا بقتل که دلشاد کرده ای
.
.
شاهیکه بهر خلق شفیع قیامت است
مهرش بهر دلی که درآید عبادت است
انگشت او کلید ز بهر شفاعت است
بهر خسی که بار درخت شقاوت است
در باغ دین چه با گل شمشاد کرده ای
.
.
دیگر ستمگری بجهان نیست هم چوتو
آب فرات را بحسین بستی از چه تو
آخر جزای خویش به بینی اگر چه تو
با دشمنان دین نتوان کرد آنچه تو
با مصطفی و حیدر و اولاد کرده ای
.
.
بنهاده ای بطشت زر آنسر که در جهان
زهرا بشانه زد و على عطر گل ز جان
بردش امین وحی خدا سوی آسمان
حلقی که سود لعلِ لبِ خود نبی بر آن
آزرده اش ز خنجر فولاد کرده ای
.
.
از خاک تیره خلق جهان سر بر آورند
رو در صف قیام ز هر کشور آورند
بهر حساب حمله زخشک و تر آورند
ترسم ترا دمیکه بمحشر در آورند
از آتش تو دود بمحشر بر آورند
.
.
بند دوازدهم
.
خاموش محتشم که جهان انقلاب شد
خاموش محتشم که قمر در نقاب شد
خاموش محتشم که «بنائی» کباب شد
خاموش محتشم که دل سنگ آب شد
بنیاد صبر و خانۀ ایمان خراب شد
.
.
از سینه میکشم بجهان آه درد ناک
چون پیکر عزیز خدا مانده روی خاک
جسم حسین ز تیر و سنان کشته چاک چاک
خاموش محتشم که ازین حرف سوزناک
مرغ هوا و ماهی دریا کباب شد
.
.
نه در بدن رمق و نه بار است بر زبان
گویم چه کرده با چه کسی جور آسمان
کشتند تشنه لب بلب آب میهمان
خاموش محتشم که از این شعر خونچکان
در دیده اشک مستمعان خون ناب شد
.
.
این شور کربلاست و یا روز رستخیز
دارد فلک بآل پیمبر سر ستیز
جسم حسین زیر سم اسب ریز ریز
خاموش محتشم که ازین نظم گریه خیز
روی زمین زاشک جگر گون کباب شد
.
.
از بسکه غم رسیده بدل از جهان بریست
بیغم بود هر آنکه بدور زمانه زیست
زینب بروی نعش حسین زار میگریست
خاموش محتشم که فلک بسکه خونگریست
دریا هزار مرتبه گلگون حباب شد
.
.
شد سر بر سر سنان چو سر سبط بوتراب
باد سیه وزید جهان شد در انقلاب
مه تیره در فلک شد و خورشید در حجاب
خاموش محتشم که بنور تو آفتاب
از آه سرد ماتمیان ماهتاب شد
.
.
خون دلم روان شده زینغم زهر دوعین
آن غم چه بود غم سلطان عالمین
در کربلا خموش شده شمع نشأتین
خاموش محتشم که ز ذکر غم حسین
جبریل را ز روی پیمبر حجاب شد
.
.
گرچه خلیل ذبح و فدائی چنین نکرد
تردید بهر امر خدائی یقین نکرد
ابن زیاد پست حیائی ز دین نکرد
تا چرخ سفله بود خطائی چنین نکرد
بر هیچ آفریده جفائی چنین نکرد
.
.
#_شهادت
#
#
.
.
✍️ # ✍️
.
🆔: @sarmashg_channel

  سپهر عشقده رخشنده اختر یاعلی اکبر #اکبریه #پرند_تبریزی

شما میتوانید برای پیدا کردن محتوای مشابه به دسته بندی و برچسب های این مطلب و یا به مطالب مرتبط در زیر این مطلب مراجعه کنید مسلما اشعار دیگه ای هم هستند که شما با جستجو کردن در این سایت میتونید به صورت رایگان از آنها استفاده کنید.

اشعار و مدایح زبده الاشعار

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *