خانه / اشعار و مدایح / زبده الاشعار / الهی به آئین مردان پاک

الهی به آئین مردان پاک

الهی …

مرحوم شبخیز

الهی به آئین مردان پاک
به آئینه داران افلاک و خاک

به سوز و گداز خراباتیان
به راز و نیاز مناجاتیان

به کیفیت بادۀ جام نور
به ظرفیت میکشان صبور

به ساقی ، به ساغر ، به مینا، به می
به مطرب ،به بربط ،به چنگ و به نی

به مستورۀ مست بنت العنب
بدان دختر بکر بی ام و اب

به بزم خرد سوز ساغرکشان
به رزم جنون خیز خنجر کشان

به تسبیح و سجادۀ زاهدان
به پیمانه و بادۀ شاهدان

به سرو و گل و لاله و نسترن
به نیلوفر و سوسن و یاسمن

به باد و به آتش به خاک وبه آب
به عرش و به فرش و مه و آفتاب

به شمشیر مردان آتش نهاد
که کردند روشن چراغ جهاد

به صهبای بی رنگ بزم الست
که سلمان ا زاو شد بیک جرعه مست

به ساغرپرستان بزم حضور
که مستند از ذوق جام طهور

به مسندنشینان ملک جلال
که سایند سر بر فلک از کمال

به شاهی که ملک جهان زان اوست
هزاران چو جبریل دربان اوست

به شاهی که از دولت اتحاد
قدم در حریم توحد نهاد

به شاهی که خاک درش توتیاست
ز فیض نظر سرمۀ انبیاست

مرا از غلامان درگاه کن
غلام غلامان این شاه کن

اگر از غلامان درگه شوم
ز کیفیت عشق آگه شوم

زهی این غلامی که شاهی بود
همین نیز لطف الهی بود

که از سلکان سلوک حقم
محب علی آن شه مطلقم

بیا ساقی آن جام توفیق را
که بگشایدم باب تحقیق را

  شمرالینده زینب کبری یالین خنجر گوروب #قتلگاه #مژده_اردبیلی

از آن می که بردست سلمان شبی
فتاد و سحر شد ز آل نبی

به من ده که اکسیر جانم از اوست
دوای دل ناتوانم از اوست

اگر جرعه ای می به مینا کنی
هزارم دریچه بدل وا کنی

از این می، کند هرکه یک جرعه نوش
کشد دار خود را چو میثم بدوش

اگر شیر نوشد از این جام می
کند نه فلک را به یک گام طی

وگر، مور، ا ز این باده لب تر کند
سلیمان شود خاک را زر کند

بیا ساقی آن جام کوثر سرشت
که زاهد کند آرزو در بهشت

به من ده که رخ ارغوانی کنم
به هنگام پیری جوانی کنم

اگر ذره ای درکشم زین شراب
زنم خیمه در عرصه آفتاب

بیا ساقیا حکمت اندیشه کن
شراب حکیمانه در شیشه کن

بیار آن شفابخش مخموری ام
همان چاره درد مهجوری ام

خمار،خرابم ، شرابم بده
کویر عطشناکم، آبم بده

روان از مسیح می ام تازه کن
رهایم ز گرداب خمیازه کن

گر از نور صهبا لبالب شوم
چو ماه فروزنده در شب شوم

گرم جلوۀ جام گردد، دلیل
کنم سیر آفاق بی جبرئیل

به مستی از این خاکدان بگذرم
چو سیمرغ بر لامکان بگذرم

کجا زاهد غافل وخو دپرست
شود آگه از حال رندان مست

به میخانه خود خواه را راه نیست
ز کیفیت باده آگاه نیست

بیا ساقی آن جام عالم فروز
که گردد شبم از فروغش چو روز

می ام ده ،رهاند ز هستی مرا
ز اندیشه خودپرستی مرا

به من ده از آن شعله حالی کنم
ز دل آب اندوه خالی کنم

  قافله میز آی بالا! دشت بلایه گئدور

خراباتیم ساغر باده کو
شرابی که نقشم کند ساده کو

الا؛ ای رفیقان میخانه ای
حریفان پیمان پیمانه ای

چو مردم به میخانه خاکم کنید
کفن از ورقهای تاکم کنید

که مردان وارسته از قید خاک
چو میثم ندارند از مرگ باک

من آن رند بی باک ساغر کشم
به سان سمندر به آتش خوشم

بیار آن شراب حقایق شکاف
به کنج بطالت بس است اعتکاف

به من ده از آن جوهر لعل فام
که بستانم از تشنگی انتقام

دل آسوده سازم ز بود و نبود
زنم خا ک بر چشم چرخ حسود

در آتش کشم نقش اوهام را
فروزان کنم مشعل جام را

قلم بر بساط علا یق زنم
قدم در بهشت شقایق زنم

به من ده که اهل سرورم سرور
نه مشتاق حورم نه جام طهور

بیار آفتاب خرابات را
که روشن کند شمع ذرات را

به من ده از آن جام عذب و فرات
که ارزانی خضر آب حیات

گر از میکده شمه ای بو کنم
خرابات را پر ز یا هو کنم

من آن رند « شبخیز» دیوانه ام
ز جام ولا مست مستانه ام

 مناجات
 الهی_به_آئین_مردان_پاک
 شبخیز
 فارسی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *