خانه / اشعار و مدایح / زبده الاشعار / خدای لم یزل ای عالم اسرار پنهانم

خدای لم یزل ای عالم اسرار پنهانم

التجاءِ بدربار کبریا

مرحوم حسینی سعدی زمان

خدای لم یزل ای عالم اسرار پنهانم
ز درگاهت مران زیرا در دیگر نمیدانم

گرم از در برانی بر کدامین در برآرم رو؟
من آن سرگشته مخلوقم توئی خلّاق سبحانم

عوالم ریزه خوار خوان احسان تو سرتاسر
ترحّم کن منِ بیچاره هم ناخوانده مهمانم

بدست نفس دادم اختیار عقل را امّا
کنون از کرده نادم وز خطای خود گریزانم

بدر شد رایگان کالای عمر پر بها از کف
کند چشمم کنون پر از دُر و یاقوت دامانم

خطاکاری و نافرمانی و گستاخی و عصیان
ز حدّ و حصر بیرون است یارب غرق عصیانم

گناه من بسی افزونتر از اوراق اشجار است
گنه گر بحر عمّان من غریق بحر عمّانم

سزد گر فُلک جان از اشگ خونین گل نشین گردد
طلالم کرده دریای معاصی برده طوفانم

تو مولای خطابخشی و من عبد خطاکاری
منم خاطی تو معطی مستحقّ جود و احسانم

اگر چندی بُدم پابند قید نفس امّاره
ندانستم نفهمیدم غلط کردم پشیمانم

تَرَحَّم رَقَّهَ جلدی و اِرحَم دَقَّهَ عظمی
شکیبائی است با این ضعف کی برنار سوزانم

تو، آنی گفته ای رحمت بذاتم کرده ام واجب
بدان امّید من امّیدوار رحم و غفرانم

ز خاکم آفریدی کی کنی خاکستر از نارم
نزیبد با تو این معنی توئی خلّاق رحمانم

ستیزد چون توئی با مشت خاکی کی روت باشد
اسیرم دستگیرم عاجزم چون بید لرزانم

مُنزّه از عیوبی تو مُلوّث با ذبونم من
ز تقوی دور و با لوث گنه آلوده دامانم

منم کشتی نشین، نوح من آن پیغمبر رحمت
ز طوفانم چه پروا، چون محبّ آل عمرانم

  مأمون تلاش ایدیردی حقیقت نهان قالا

مثال کشتی نوح است حبّ عترت طه
عدوّ جبت و طاغوتم، غلام شاه مردانم

هزاران جرم و لغزش دارم ولیکن نیم نومید
که مداح علی آن لنگر کشتی امکانم

بدربار ملائک پاسبانش کمترین چاکر
بفرزندش حسین از جان ثنا گویم نوا خوانم

بوقت مردن آن مظلوم دشت کربلا میگفت
فتاده روی خاک ایقوم دون انصار و اعوانم

بحال احتضارم قطرۀ آبی کنید احسان
نیم گیرم ز نسل مصطفی، آخر مسلمانم

به «سعدی زمان» ای خسرو خوبان نگاهی کن
میان جمع عشّاقت من خسته پریشانم

 مناجات
 خدای_لم_یزل_ای_عالم_اسرار_پنهانم
 سعدی_زمان
 نجوم_درخشان۲ ص ۹۳
 کنزالحسینی۱ ص ۵۳
 فارسی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *