خانه / اشعار و مدایح / زبده الاشعار / زهی ز نور جمالت جهان جان روشن

زهی ز نور جمالت جهان جان روشن

مدح و میلادیه حضرت امام حسن مجتبی علیه السلام

مرحوم ترکی شیرازی

زهی ز نور جمالت جهان جان روشن
جهان ز فیض وجود تو غیرت گلشن

توئی خزینۀ سرّ الاه را خازن
توئی جواهر علم رسول را مخزن

به چشم عالمیان سرمه خاک درگاهت
بفرق پادشهان نعل مرکبت گرزن

جهان علم و کمالی و کوه علم و وقار
سپهر جاه و جلالی و بحر فهم و فطن

حضیض درگهت از اوج نه سپهر اعلا
فروغ طلعتت از نور آفتاب اعلن

گر از جبین تو یک قطره خون چکد بر خاک
دمد ز خاک گل ضیمران و نسترون

امین وحی خدا روز و شب چو دربانان
بر آستانۀ درگاه تو کند مسکن

سزاست اطلس چرخش بجای شاد روان
بهر کجا که شود خیمۀ تو سایه فکن

تو آن کسیکه رسول خدا بحکم خدای
ز راه لطف و شفقت نهاده نام حسن

توئی که کرده رسولت بدوش خویش سوار
توئی که فاطمه ات پروریده در دامن

توئی خلیفه بجای نبی ز بعد علی
توئی ز بعد علی رهنمای اهل زمن

تو آن امام بحقی که دوستان تورا
شمیم لطف تو آرد روان تازه به تن

تو آن امام غیوری که دشمنان تو را
شرار قهر تو سازد بسان ریماهن

ز بردباری و حلم تو ای گزیدۀ ناس
همی گزند ز انگشت عاقلان جهن

ز شامیان جفا کار در حق پدرت
چه حرفها که شنیدی تو زیر چرخ کهن

تو ای امام بحق گوشوار عرش مجید
تو ای مروّج شرع نبی به سرّ و علن

هر آن کسیکه شود منکر امامت تو
تنش به چوبۀ دار فنا شود آون

بنی امیه نکرده است پاس حرمت تو
ز حرمت تو نشد کم بقدر یک ارزن

تو همچو مرغ بهشتی و عرش مسکن توست
دگر چه باک تو را از گروه زاغ و زغن

هماره جغد به ویرانه آشیان سازد
تو خود همائی و عرش خدا ترا مأمن

اگر معاویه شد غاصب حق تو چه غم
طلا شناس شناسد لجین و راز لجن

کجاست قدر خزف با جواهر شهوار
کجاست قیمت فقر الیهود و مشک ختن

ز دوستان تو چون نشد کسی ناصر
بجای جنگ نمودی تو صلح با دشمن

در این مصالحه بیشک نهفته سرّی بود
که کس نداند و جز ذات قادر ذوالمن

کسیکه واقف از اسرار این مصالحه نیست
دهن به هرزه گشاید کند به یاوه سخن

هزار حیف که ناباک پور بوسفیان
شکست عهد ز پیمان خود گسست رسن

شها بماتم تو جای اشک خون جگر
چکد ز دیدۀ  ترکی چنان عقیق یمن

 حسنیه_میلادیه حسنیه
 زهی_ز_نور_جمالت_جهان_جان_روشن
 ترکی_شیرازی
 فارسی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *